|
لحظه لحظه شرم را روی شرم میچینم خانهام در شرماشرمِ حضور تو خراب میشود.
|
چشمان تو و این همه دریا تناقض است
مهتاب در نگاه تو حتی تناقض است
لیلا نبودهای که جنون را بپروری
مجنون شدن ـ نبودن لیلا؛ تناقض است
از پای تا به سر همگی محو دیدنم
عشقی چنین غریب، سراپا تناقض است
لبخند آتشین تو هم، قاتل من است
قتلی چنین قرین معمّا تناقض است
طوفان چشمهای تو آرامش دل است
آرامشی میانۀ بلوا تناقض است
طوفان کن و میان دلم آسمان بکار
از من مپرس: "خواهشت آیا تناقض است؟!"
دریا تویی، ترانه تویی، مهربانترین
بی تو ولی تمامی دنیا تناقض است
***********
پینوشت: خرم آن روز کزین منزل ویران بروم... (تقدیم به ...)...
نمیدانم چرا تا پاسی از شب چشمهایت را
به رؤیاهای خود غمناک میدیدم
نمیدانم
که این رؤیاست، کابوسست، نفرین نگاه توست
یا پسلرزههای چشمهای تو
بر این دل
این دل ویران ز آوار نگاه توست
منم، آری
همان که حجم انبوه درختان را شبیه گیسوان تو
صدای رود را همچون صدای آشنای تو
و حتی مهرْبانیهای دریا را شبیه چشمهای مهربان تو
سراب مبهم و دور بیابان را
چو امّید رسیدن تا تو میبیند
برای من
تمام واژهها، لبخندها
حتی در و دیوار
تصویر نگاه توست*
به هنگام سرود ربّنای خود
به وقت دیدن خمیازۀ محراب
به یاد خواب خود در سجده میافتم
و در هر سجدهام صد آیه از لبخند را تسبیح میگویم
نماز من
بدون دیدن رویت
سراسر سجدۀ سهو است
بیا با مهرْبانیهای سرشارت
به جای غم
سرود شادی و لبخند را بر من نوید آور
نه تنها در شب و رؤیا
که در هر لحظه از بیداری و خوابم
بیا با مهربانیهایت ای مهتاب! –ای آیینۀ خورشید-
رها گردان مرا از غم
من امشب با امید دیدن روی تو حتی لحظهای خوابم نخواهد برد
شهریور 1388
******
* " از خیال تو به هر سو که نظر میکردم / پیش چشمم در و دیوار مصوّر میشد" از سعدی شیرازی؛ این غزل را کامل بخوانید.
*****
پینوشت: حال و حوصلۀ نوشتن نیست. خیلی میخواستم بیش از اینها بنویسم ولی....شاید بهتر باشد این متن را بخوانید که ...
با آن امیدی که برای تاج و تختم بود
تقدیرِ رنجی این چنین دشوار، سختم بود
پیرم؛ فریب ظاهر من را نخور هرگز
موی سیاه من نشان از رنگ بختم بود
سهشنبه 10 شهریور 1388
****
پینوشت:
....
شاعرم و غرق غزلخوانیام
راوی صد غصۀ پنهانیام
اشک مرا حین سرودن ببین
خیسترین واژۀ بارانیام
بوسۀ من بر سر هر واژه هست
عشق تو شد علّت حیرانیام
بر لب تو بوسۀ من جاری است
در همه هنگام که میخوانیام
میشود این بار که با خندهات
با نگهت باز بلرزانیام
خانۀ دل از غمت آوار شد
شاعر آواره ز ویرانیام
مِهر تو ای ماه دلم را ربود
در قفس چشم تو زندانیام
میکُشم این بار دل خویش را
درد جنون میکِشم و جانیام
یاد تو از روز ازل با من است
باز بخوان صفحۀ پیشانیام
شور غزلهای دلم سهم تو
سهم من از توست پریشانیام
من اینجا خستهام
تنهاییام از مرزهای کشور صبرم گذر کرده
و من غرق هجوم لشکر تنهایی لبریز خود جانم به لب آمد
نمیدانی!
نباید هم بدانی
که اینجا شاعری غرق تماشای ندیدنهای تو
به دنبال رسیدن میرود تا ساحل امن نگاه تو
ولی شاید بدانی
آسمان هم قصۀ تنهایی من را
برای آفتاب خسته هر شب باز میخواند:
"لالا لالا
بخواب ای آفتاب روشن هر روز
بیا امشب بگویم قصهای از شاعری تنها
همان کس که گناهش عاشقی و تکیهگاه شانههایش گریه بود و
واژههایش حبس در زندان غم بودند
لالا لالا
بخواب ای آفتاب
اینک همان شاعر
به دنبال نشان بخت خود
آرامگاه آسمان را باز میگردد
و هر شب بوسهای از ماه میگیرد
میان واژههای خیس خود، گهگاه میمیرد..."
و هر شب آفتاب خسته میگرید برای دردهای من
نمیبینی مگر هر صبح هنگام فلق چشمان او انگار
از خونگریهها سرخ و ورمکردهست؟
نمیدانی!
نباید هم بدانی
که اینجا شاعری
روح خودش را در میان چشمهای مهربانت غرق کرده
نباید هم بدانی
غصههایم... دردهایم را...
ولی من مثل موجم
هِی سرم را بر سر بیرحم و سخت صخرهها و سنگهای درد میکوبم
ولی من مثل کوهم
اشکهایم مثل رودی از مسیر کوه غم تا سمت دریا ساختن در خویش میپویند
برای مردنم
یک لحظه از لبخند تو کافیست
بگو تا قاصدکها طعم لبخند تو را
برایم چون سرود مرگ
به دست باد بسپارند
بخند اینبار
جان من به لب آمد
بخند این بار
تا بوسهای جانانه از عطر نفسهای تو را از باد برگیرم
برای مردن من، لحظهای از عطر لبخند تو بر لبهای من کافیست
بخند اینبار
جان من به لب آمد
شهریور 1388